گسست

:: گسست
کمد ابزارها یک کشو دارد مخصوص دانه های تسبیح.
تسبیح هایی که بند گسسته اند و حالا غریب افتاده اند پیش دانه های غریبه.

حرفهای بچه ها ، خنده هایشان، ادا اطوارشان، همه، مثل دانه های تسبیح پخشند توی خانه.
من هم دلی ندارم که کش بیاید به قدر یک داستان و این دانه ها را به بند بکشد.

از خیر جمع شدن حواس این تسبیح گذشته ام دیگر.
منبع : دادا احمدگسست
برچسب ها : تسبیح ,دانه

تربیت-نقد

:: تربیت-نقد

مادر در میاید به دایی بگوید چرا ناراحت است.

پسر شش ساله, التماس می کند که تو رو خدا نگو!

اما مادر می گوید: داییش, خیلی ازش ناراضی ام.

مدام یا پای تلویزیونه, یا پای تبلت. وقتی هم که نیست هر پنج دقیقه یه بار گریه ی داداششو در میاره.

همینطوری براش گل پایی می گیره که بیفته. این همه بازی یادش دادی یه دفعه خودش پا نمیشه بره یه بازی کنه.

کلا ازش ناراضی ام... باهاش بازی نکن.


راست هم می گوید... 

تو نشسته ای و دست بچه پیشت رو شده...حالا باید دایی از بچه حمایت کند؟ بحث را منحرف کند؟

نمی داند...


متن ها مثل خواهر زاده های آدمند.

منتقدها, از دستشان شاکی اند .

اما تو نمی دانی چه کنی.

احتمالا کمک کار منتقد می شوی, بلکه بچه تربیت شود.

---

-مامانش, منم خیلی ناراضی ام ازش...

منبع : دادا احمدتربیت-نقد
برچسب ها : بازی ,ناراضی

مخاطب خاص

:: مخاطب خاص
-دادا! بیا یه بازی جدید بکنیم.
-چی؟
-نمی دونم.بیا فکر کنیم.
-...
-آها! استپ یخی
-این که جدید نیست.
-پس هف سنگ!
-آره. ایول.
سی دی های قاب دار قدیمی را روی هم می گذاریم و توپ تنیس را پرت می کنیم.
درست در نمیاید. زود خسته می شویم.
-اه! دادا! یه بازی دیگه...
-چی؟
-کاماندو بازی
میز و صندلی را می چینم و یک مسیر می سازم.
خوب درنمی آید

-اه
!دادا! امروز اصن بازی نکردیم!
منبع : دادا احمدمخاطب خاص
برچسب ها : بازی ,دادا

نشکفته

:: نشکفته
باغ بهشت بودیم. پیش مرده های بدون استفاده، عبرتهای مدفون، داستانهای بی راوی.
نرگس و یوسف در سالنهای تو در تو، روی تاریخچه ی مردم می دویدند.
گفتم بچه ها! یه بازی! بازی جایزه دار عکس های قبری را ببینید و کم سن و سال ترین ها را پیدا کنید.
خیلی زود مهدی پنج ساله پیدا شد.
یوسف خیلی زود گفت:چی شده که به این بچگی مرده؟

هرسه تا پنجه زدیم و چشم در چشم عکس سنگی فاتحه خواندیم...
منبع : دادا احمدنشکفته
برچسب ها :

خونه

:: خونه
هنوز چادررا پهن نکرده ام روی پشتی ها که حسین می پرد داخل و می گوید: إ... خونه!
تا سقف را سامان بدهم جواد جای آشپزخانه را معلوم کرده و چای را می آورد
چای را از توی مشتمان هورت میکشیم و می نشینیم به نگاه کردن هم
اولین مهمانها سرمیرسند؛نرگس و یوسف
چای ومیوه و شام...
5نفریم بین 4تا پشتی، حرفهای اصلی زده شده، شلوغی ها مانده میزنم بیرون، بابا میگوید:کجا پسرم؟
-می رم قدمی بزنم!
منبع : دادا احمدخونه
برچسب ها :

روشنان

:: روشنان
شال وکلاه میکردیم که برویم یک جایی.
انگار میخواستیم برویم بیرون، اما فقط می رفتیم روی پشت بام خانه.
بابا جدی میشد.
مامان جدی میشد.
هر دو تا جدی جدی فریاد میزدند.
بابا می گفت: الله اکبر!
مامان جواب می داد: الله اکبر!
و غریبه های دور جواب می دادند.
دوردست ها خاموش نبود.
صداها، آدمها بودند.با داستان خودشان.
ما هم صدا شده بودیم.
شب صدا شده بود.
جامعه داشت شکل میگرفت.
منبع : دادا احمدروشنان
برچسب ها : الله اکبر

تناسخ

:: تناسخ
یکهو یک نوع پیراهن زنانه با گلهای ریز زرد پر میشود توی بازار.
همه دستفروش ها پیراهن با گلهای ریز زرد میفروشند.
همه مردها با ذوق،این پیراهن را برای زنهایشان میخرند.
زن و شوهرها همه یک طور به همدیگر عشق خواهند ورزید.
بعد بچه های عاشق بدنیا می آیند.
بچه هایی که وقتی به مزرعه ی کلزا میرسند، ازخوشحالی میمیرند.
منبع : دادا احمدتناسخ
برچسب ها : پیراهن

دندان قلب

:: دندان قلب
آخرین دندان عقل را نگه داشته ام و با همه پوسیدگی هر شب مسواکش می زنم, برقش می اندازم, نخ دندانش می کشم.
با هم شعر می خوانیم. یاد می کنیم. لاف نمی زنیم.
شده ام یک نظامی بازنشسته که نشانش را هنوز رها نمی کند
نوجوانی ام پیر شده، فرسوده شده، اما هنوز نمرده.
اگر همین یک نشان را هم دور بیندازم، دیگر یک 27ساله تمام عیار می شوم!
منبع : دادا احمددندان قلب
برچسب ها :

برادر بزرگ

:: برادر بزرگ
آن پسره که پشت مهمانی، خلوت کرده بود و می گفت: گربه سیاه جن است، آن پسره که به چشم خودش سمهای جن را دیده بود، آن پسره که بختک گرفته بودش،
همان او، زهر ترس را ریخت توی خونت.
حالاها آن ترس پاگرفته، استخوان ترکانده.
همان ترس که توی دستشویی خانه کاهگلی انداختند به جانت، حالا بالغ شده... حالا دیگر برای خودش مرگ شده...
منبع : دادا احمدبرادر بزرگ
برچسب ها : پسره

جاها

:: جاها
دوربینم را کار می گذارم و چشم می چسبانم به چشمی.
پایه ها هی لق می زنند.
تصویر تار است. بابا توی کادر نیست. مامان تار است.
بچه ها هی از پشت روی سرم می پرند.
هی می فرستمشان تون کادر. قرار نمی گیرند.
باید زودتر جایشان را بهشان معرفی کنم.
باید زودتر تصویر را فوکوس کنم. جای بابا را و مامان را درست کنم.
تا بعد ببینم چقدر جا برای یک بانو و بچه هایمان باقی می ماند...
منبع : دادا احمدجاها
برچسب ها : باید زودتر